Sleepless in Seattle

صفحه اصلي

پست الکترونيک

 

 

لوگو ::


وبلاگستان ::

اژدهاي شوکولاتي

باراني بر خاک تو

برج‌ساز بزرگ

يک ايراني در امريکا

سرسوزن ذوق

يک ذهن برهنه

صفا در ال‌اي

Chain Rule

آرشيو ::

Lamponevis!

Lampoditor

 

powered by:

[Powered by Blogger]

 

 

Nedstat Basic - Free web site statistics

Saturday, July 31, 2004

:: ايران ۴ - کره‌جنوبي ۳


چه مي‌کنه اين علي کريمي!! درود بر ايران...

[ 7/31/2004 10:55:00 AM ] . [ ]

Tuesday, July 27, 2004

:: Bumper Sticker

(۱) توي امريکا هر طرفي که چشم بگردوني انواع و اقسام پيام‌هاي تبليغاتي رو مي‌بيني. از جمله اين پيام‌ها نمونه‌هاي خودچسبي هستند که روي سپر ماشين‌ها چسبونده مي‌شن و پيام خاص خودشون رو منتقل مي‌کنن. فرهنگ جالبيه! بعضي از اين بامپر استيکر‌ها بصورت تجاري توليد شدن و تبليغ شرکت‌ها و يا کالاها رو مي‌کنن. بعضي ديگه عقايد گروه‌ها، سازمان‌هاي غير دولتي و يا مبارزات انتخاباتي رو در بر دارن. بعضي‌ها هم کاملاً تک هستن و صاحب ماشين بنابر سليقه خودش اون‌ها رو طراحي و چاپ کرده و پشت ماشينش چسبانده.


we can bomb the world to pieces, but we can't bomb it into peace



جمله جالبيه



اين هم از آزادي بيان و زير سوال بردن دولت و برنامه‌هاش



اين يکي پشت ماشينش مثل بيلبورد تبليغات شده!


(۲) اين هم تبليغ روي اتوبوس‌ها، اين يکي به نظرم خيلي جالب آمد؛ خصوصاً که پيام جالبي هم داره.


(۳) فيلم فارنهايت ۱۱-۹ هنوز هم تعداد بسيار زيادي مخاطب رو به خودش جلب مي‌کنه و بعد از چند هفته اکران فيلم، سينما‌ها هنوز هم با صف‌هاي طولاني روبرو هستن.


(۴) گداهاي اين‌جا هم اوضاع و احوالي دارن. اين هم يکي‌شون که دم خروجي بزرگراه نشسته (نمي‌دونم چه صيغه‌ايه که بيشترشون رو دم ورودي‌ها و يا خروجي‌هاي اتوبان مي‌بيني؛ شايد اين‌ها هم عقيده دارن که صدقه ۷۰ نوع بلا رو دفع مي‌کنه و از اونجايي که اتوبان‌هاي اينجا بلازا ترين نقاط رانندگي هست مردم هم پول خوبي بهشون مي‌دن)
جالبه که خودشون رو کج و کوله هم نمي‌کنن! با افتخار مي‌شينن و کتاب يا روزنامه مي‌خونن و يک نوشته بزرگ هم مي‌گذارن که «به بي‌خانمان هموطن کمک کنيد»!


(۵) دوست‌ها دارن يکي يکي مي‌رن؛ ما هم براي خداحافظي با هم مي‌ريم بيرون و بعد هم بدرقشون مي‌کنيم. اين‌بار هم دامينيک داشت بر‌مي‌گشت اطريش و براي خداحافظي همه توي رستوران flower جمع شديم.


(۶) گرين ليک؛ خونه من ۱۰۰ قدم با درياچه فاصله داره؛ انصافاً درياچه قشنگيه. هفته‌اي ۳ بار مسير ۵/۳ مايلي دور درياچه رو مي‌دوم؛ ورزش خوبيه.


(۷) جمعه بسيار گرمي بود. هواي سياتل تا به حال اينقدر گرم نبوده؛ ۹۵ درجه! با اين حال براي هايک به rattle snake trail رفتيم. بعد هم در iron horse trail چند ساعتي هايک کرديم و هيچ چيزي بيشتر از شنا توي درياچه بعد از ۶ ساعت پياده روي سنگين توي هواي بسيار گرم نمي‌چسبه.


مقبره يکي از کو‌هنورد‌هايي که از اين صخره سقوط کرده بود!



منظره ۳۶۰ درجه‌اي دره از قله کوه رتل اسنيک



درياچه!



ما اون بالا بوديم :)



اين هم آيرون هورس تريل؛ گويا اين بخشي از مسير ماشين دودي (راه‌آهن) بوده که حدوداً ۱۵۰ سال پيش ساخته شده.


(۸) آخر هفته گذشته با دوچرخه از سياتل تا درياچه سمميش رفتيم. مسير بسيار زيباييه و حدوداً ۷۰ مايل رفت و برگشت. بيشتر مسير رو در Burke-Gilman trail و Sammamish river trail رفتيم.


سمميش ريور تريل



بخشي از تريل در حال تعمير بود براي همين هم مسير انحرافي احداث کرده بودند که بايد از يک خيابان عبور مي‌کرد. براي رفاه حال و ايمني دوچرخه سوارهاي محترم، شرکت ساختماني مربوطه يک نفر رو اجير کرده بود (از قرار ساعتي ۱۵ دلار) که وقتي دوچرخه سوار‌ها مي‌خوان رد بشن به ماشين‌ها ايست بده. حالا بگين اين‌ها چرا پيشرفت مي‌کنن.



عاشق هواپيما از خدا چي مي‌خواد؟ استراحت در فرودگاه هواپيماهاي آبي که از روي درياچه واشينگتون پرواز مي‌کنند.



اين هم سوقاتي دوچرخه سواري آخر هفته؛ آخه بچه آدم با حداکثر سرعت که مي‌ره جلوش رو نگاه مي‌کنه نه اينکه برگرده ببينه عقب چه خبره :))


(۹) چند هفته‌ايه برنامه شنبه‌ها بعد از ظهر شده پارک رفتن و واليبال و فوتبال بازي کردن. من که واليبال فقط توپ خراب مي‌کنم! ديگه هر تيمي که هوس مي‌کنه ببازه من رو مي‌کشه :))‌ ولي عوضش فوتبالي مي‌زنيم‌ها؛ مبارز مي‌طلبيم....


(۱۰) داشت مزه نون، پنير سبزي يادم مي‌رفت. راستي چرا مي‌گيم نون پنير و نه پنير و نون؟ اگه اين چرندياتي يک حرف حسابي زده باشه همينه!!



(۱۱) بهرام مبارکه :) خيلي رمانتيک بود.

(۱۲) عليص برادر کجا؟ درس‌ها رو خوب بخون همينجا مهمون باشي.

(۱۳) سيمبا جان شيرينيش رو کي مي‌دي؟

(۱۴) اين امير هم بعد از مدت‌ها شروع کرده به نوشتن و سوزوندن دل من! بابا چجوري بگم من دلم براي هايک‌هاي اوشان، فشم تنگ شده.

(۱۵) محمدرضا هم هنوز به سياق تاريخ طبري نگارش مي‌کنه و انصافاً هم خوب مي‌نويسه.

پاسخ به نظرات
-----------------
خشايار: موافقم! اين مساله بي‌اطلاعي اينجا اپيدميه؛ وقتي توي دانشگاه اينجوريه، خدا به دهات‌هاي مرکز امريکا رحم کنه. احتمالا اون‌ها نمي‌دونن گونه‌هاي زنده ديگري هم در جاهاي ديگه دنيا هست...
سارا: خيلي جالب بود. از اين سياست انگليسي‌ها خوشم مياد. بي‌خود بهشون نمي‌گن روباه پير سياست.
سرسوزن ذوق: برادر روز پرسپوليس چيه! اين‌ها فوتبال رو تازه دارن کشف مي‌کنن! يک تبليغ توي تلويزيون بود مي‌گفت A football is a football, unless it's football! (فوتبال اول همون فوتبال امريکاييه و دومي همون فوتبال خودمون!)

[ 7/27/2004 10:35:00 PM ] . [ ]

Monday, July 05, 2004

:: چهارم جولاي و روز استقلال

چهارم جولاي در امريکا روز ويژه‌اي هست. معمولاً همه برنامه‌ خاصي براي اين روز دارند. مي‌شه اون رو ترکيبي از ۱۳ به در و چهارشنبه سوري خودمون بدونيم (چه شود) - شايد بهتر باشه ترکيب هالويين و چهارم جولاي رو همسان با ترکيب چهارشنبه سوري و ۱۳ به در در نظر بگيريم. معمولاً مردم چهارم جولاي رو خارج از خانه به پيک‌نيک مي‌گذرونند و اونهايي هم که خونه مي‌مونند دور هم جمع مي‌شن و بساط باربيکيو و کباب و همبرگر رو رديف مي‌کنند. آخرشب هم به آتش بازي و نور‌افشاني مي‌گذره. البته امسال آتش‌بازي در داخل شهر رو ممنوع کرده بودند (حق هم دارند! اينجا خونه‌ها چوبيه و يکي از اين موشک‌هاي خودمون مي‌تونه يک خونه رو بسوزونه و ميليون‌ها دلار خسارت بزنه) ولي کو گوش شنوا! ملت آتش‌بازيشون رو مي‌کردن (البته نه افراطي و با الکيل سرنج يا الکيل نقره). سر ساعت ۱۰ شب هم شهرداري روي درياچه آتش‌بازي رو شروع کرد و انصافاً هم بسيار بسيار زيبا بود؛ خصوصاً اشکالي که مي‌ساختن.


بادکنک‌هاي آبي، سفيد، قرمز (پرچم امريکا) براي روز استقلال


ديروز همه ما خانه يکي از دوستامون که حق پخش فوتبال جام ملت‌هاي اروپا را خريده بود جمع شديم تا بازي فينال رو ببينيم (تلويزيون‌هاي اينجا فوتبال پخش نمي‌کنن. شبکه‌هاي کابلي ورزشي هم عموماً فوتبال امريکايي، ماشين‌راني، بيس‌بال و گلف پخش مي‌کنن). فوتبال ديدن با يک جمع ۳۰ نفره از ۱۲ کشور هم براي خودش عالمي داره مخصوصاً وقتي پرتغالي‌ها گل مي‌خورن و يوناني‌ها و مقدونيه‌اي‌ها هورا مي‌کشن، پرتغالي‌ها مي‌زنن سر خودشون، آلماني‌ها مي‌گن حقشون بود، انگليس‌ها بازي رو زير نظر دارن و زير لب به بکهام فحش مي‌دن، فرانسوي‌ها دلشون خنک شده، هلندي‌ها مي‌گن اگه ما توي فينال بوديم يک‌چيزي، هندي‌ها کيف کردن، سنگاپوري‌ها مي‌گن عجب بازي‌اي، اسپانيايي‌ها حسرت مي‌خورن، گواتمالايي‌ها اظهار نظر مي‌کنن و يک ايراني بي‌خواب هم اون وسط به جاي ديدن پخش مجدد گل داره عکس‌العمل‌هاي مليت‌هاي مختلف رو بررسي مي‌کنه تا بعداً‌ اينجا گزارش مفصل رو بنويسه :))


آتش‌بازي روي ليک يونيون، ما از برادوي آتش‌بازي را تماشا مي‌کرديم


بعد هم جاي همگي‌خالي شروع کرديم منقل رو آتيش کردن و کباب درست کردن (حيف که اين‌ها کوبيده بلد نيستن‌:)) ). بعد از ظهر هم رفتيم خونه يکسري ديگه از دوستان مهماني. باز هم باربيکيو‌ (روز بخور بخوره ديگه!)، فوتبال دستي، سوشال کردن (صحبت کردن از هرچه که شنونده و صاحب سخن را بر سر ذوق‌آورد)، آتش‌بازي (جالبه که اين‌ها هم سيگارت، موشک، ديناميت، و همون چيز‌هايي رو دارن که در چند سال اخير در ايران هم جا افتاده) و تماشاي آتش‌بازي و صدالبته مقداري حرکات موزون در حالتي ناميزون (يعني وسط تراس!) گذشت.

پاسخ به نظرات!
------------------
بهداد: با نظرت که نسل جديد ايران هم کمي دانش عمومي کمتري نسبت به نسل پيش داره موافقم. شايد نسل ما بيشترين دانش را نسبت به ساير نسل‌هاي جامعّه ايران داره و دليلش هم شايد خيلي پنهان نباشه، کمبود امکانات و تفريحات ديگه سبب شده بود که اوقات فراغت ما به خواندن کتاب و ... بگذره. بحث درباره اوضاع اقتصادي و سياسي جهان بخشي از آموزش‌هاي نامحسوس ما در اتوبوس، مدرسه و مهماني‌ها بود. کمبود امکانات سبب شده بود که براي يادگرفتن تشنه باشيم و با دسترسي به هر منبعي بخواهيم خودمون رو سيراب کنيم؛ چيزي که در نسل حاضر کمتر به چشم مي‌خوره. ولي هنوز معتقدم که جامعه ايران در مجموع با معلومات‌تر از بسياري از جوامع دنياست. بحث يادگيري بسيار بسيار وابسته به احساس نيازه، مشکلي که در امريکا مردم با اون مواجه هستند (البته مطمئناً منظورم همه اون‌ها نيست) عدم احساس نياز به يادگيري درباره مسائل سياسي و اصولاً ساير نقاط جهانه. از طرف ديگه کساني‌ هم که خواستند ياد بگيرند بسيار عميق و با مطالعه هستند (بر خلاف ايراني‌ها که اطلاعاتشون عموماً سطحي و خاله زنکيه - يعني اينکه دهن به دهن منتقل شده و مبتي بر تحقيق و مطالعه نيست). من با آدم‌هايي روبرو شدم که تقريباً نيمي از جهان رو گشتن. تاريخ ايران (خصوصاً‌ ايران باستان) را بهتر از من مي‌دونند؛ پنج، شش زبان بلدند و ... . جالبه که مثلاً يکي از اين آقايون قبلاً هم پستچي بوده!

شيوا: اين علي خان صديقيان، بعد از اينکه اومد اين‌طرف آب، ديد اينجا همون واندر‌لنده، اينه که خودش شد «عليص در واندرلند» البته نمي‌دونم آليس رو هم اينجا پيدا کرد يا نه :)) -کامنت قبلي سوپرنوا رو بخون جالب بود! به هرحال، از اين همه دقت نظر ممنون. ادبيات من هيچوقت تعريفي نداشت (ولي ديگه سوتي تاريخي هم نمي‌دادم!). همه تو دانشگاه عمومي مي‌گرفتن معدل بره بالا من عمومي که مي‌گرفتم دنبال اين بودم که با اون چي بگيرم که مشروط نشم!!

سوپر‌نوا: من چي بگم!

[ 7/05/2004 09:03:00 PM ] . [ ]

Friday, July 02, 2004

::


(۱) روزنامه شرق در بخش علمي امروز خود گزارش نسبتاً مفصلي درباره اسپيس شيپ وان ارائه کرده که مسلماً خواندن آن خالي از لطف نيست.
نکته‌اي که در اين گزارش توجه من را به خود جلب کرد، رواني نسبي متن و برطرف شدن اشکالاتي بود که در نوشته‌هاي نويسندگان (و مترجمان) صفحه علمي شرق در بخش فضايي به چشم مي‌خورد.

(۲) چه مي‌کنه اين ايراني در امريکا! سرسوزن ذوق هم نوشته‌اي در همين سبک و سياق داشت.

(۳) مارلون براندو هم در ۸۰ سالگي مرد. در هر صورت فکر نمي‌کنم ياد و آثارش هيچوقت از خاطر بره، خصوصاً بازي فوق‌العاده در يکي از بهترين توليدات هاليوود؛ پدرخوانده.

(۴) واکنش آمريکايي‌هاي اطراف من به فيلم مور جالبه؛ همه انگار برق گرفته‌شون! شوکه هستن!

(۵) عليص در سرزمين عجايب يک عادت خوب داره که در هر پست به کامنت‌هاي هفته پيش پاسخ مي‌ده. در هرحال من هم تصميم گرفتم که اين‌کار رو بکنم ولي با اين تفاوت که فقط درصورتي پاسخ رو اينجا مي‌نويسم که فکر کنم ضروريه. درضمن اين مطلب عليص رو هم بخونيد. اگر از اين بلا‌ها سر سايت من هم اومده بگين سر ۳ سوت يک‌جاي ديگه پابليشش کنم (يا يک ميرور براش درست کنم)، الحمدلله چيزي که زياده فضاي روي وب!

پاسخ به نظرات!
------------------
امير: واقعاً راست مي‌گي، تا به اين مملکت استکباري [شوخي بود بابا اين! از بس که اين تلويزيون هرچي‌ مي‌شد گير مي‌داد] نياي باورت نمي‌شه يک آدم مي‌تونه تا اين حد از دنيا بي‌خبر باشه. چند وقت پيش تو اسکي با يک خانم ۴۰-۴۵ ساله سوار سيژ شدم. بحث پيست شد. گفتم که من اولين باره اينجا اسکي مي‌کنم. گفت کجايي هستي؟‌ انتظار داشت بگم مثلاً اهل آلابامام يا يوتا (يا يک خراب شده ديگه تو امريکا)! گفتم ايران! گفت کجاست؟‌ گفتم پرشيا! گفت نمي‌دونم!!!! گفتم بين عراق و افغانستان. بازم گفت کجا هست اينا!‌!!! جدي باورم شده بود دستم انداخته، بهش گفتم بابا ديگه هر خري اينجا ۲ ساعت سي‌ان‌ان يا فاکس نيوز گوش کنه ۶ دفعه از جريان گروگانگيري سفارت امريکا (هاستيج کرايسس) يا تلاش ايران براي توليد سلاح هسته‌اي مي‌شنوه! يا حداقل ديگه همه مي‌دونن که اين بابا که زد به برج، تو افغانستان بوده يا نمي‌دونم اين کشورتون خير سرش داره عمليات آزادي در عراق انجام مي‌ده و يک‌سالي مي‌شه اونجا هستن! گفتم ميدل‌ايست! يهو گفت: آهان پس عربي!‌ مي‌خواستم دودستي بکوبم تو سرش!‌ بعد گفت که ‌آره تي‌وي فقط سرگرمي مي‌بينه و اخبار ام‌تي‌وي رو گوش مي‌کنه! ديدم نه اين اصلاح بشو نيست. زدم تو خط صحبت درباره بريتني اسپيرز !‌ دمش گرم، اسم مدرسه‌اي که بريتني توش درس مي‌خونده رو هم بلد بود!!!!!!!! جدي اگر اين رو کس ديگه‌اي برام تعريف کرده بود مي‌گفتم يارو ۱۰۰ درصد دستت انداخته! ولي بعداً يک آمار ديدم از نشنال جئوگرافيک که حدود ۳۰ درصد امريکايي‌هاي بين ۱۸-۲۴ سال نمي‌دونن اقيانوس آرام کجاست؛ يا ۸۵ درصد نمي‌تونن افغانستان يا عراق رو روي نقشه نشون بدن!!
هرچند فکر نمي‌کنم اين‌جور آدم‌ها ۱۰ دلار بدن برن ۲ ساعت فيلم مستند ببينن. جاش مي‌رن «وايت چيکس» يا همون نسخه مدرن «مورچه‌داره» خودمون.

بيتا: عکاسي سرگرمي مورد علاقه منه، هرچند زياد ازش نمي‌دونم. به هرحال از عکس گرفتن لذت مي‌برم.

دانشجوهاي ايراني دانشگاه‌هاي بريتانيا (چه اسم طولاني‌اي):‌ وبلاگ و فتوبلاگتون رو ديدم و به نظرم جالبه. موفق باشيد. از لينک زندگي در سياتل هم ممنون. عکاسش رو مي‌شناختم و نمونه کارهاش رو ديده بودم ولي اين سايتش برام جالب بود. خصوصاً عکس‌هاي فريمونت فير چون قرار بود بريم و از نزديک ببينيم ولي نشد.

[ 7/02/2004 03:16:00 PM ] . [ ]

Monday, June 28, 2004

:: فارنهايت ۱۱/۹ (ناين-ايلون)

وطن اي مادر تاريخ‌ساز
اي مرا بر خاک تو روي نياز
اي کوير تو بهشت جان من
عشق جاويدان من، ايران من
...
اي وطن، اي مادر ايران من
مادر اجداد و فرزندان من
خانه من، بانه من، طوس من
هر وجب از خاک تو ناموس من
...[۱]


يک سينما در نزديکي دانشگاه - عکس رو از توي اتوبوس گرفتم!


امروز بالاخره فيلم فارنهايت ۱۱/۹ مايکل مور رو ديدم. توصيه مي‌کنم که فيلم رو حتماً ببينيد، هرچند که شايد چيز جديدي نداشته باشه ولي شيوه بيان جالبي رو در طول فيلم دنبال مي‌کنه که مسلماً براي بسياري از آمريکايي‌هاي سطحي‌نگر شوک آور هم باشه. فيلم با ماجراي انتخاب جرج دبليو بوش به رياست جمهوري آمريکا و رقابت بسيار نزديک با الگور و بالاخره پيروزي الکترال در فلوريدا، ايالتي که برادر بوش فرماندار آن بود، و نقش فاکس نيوز در اين‌جريان آغاز مي‌شه. حادثه ۱۱ سپتامبر دقايقي از فيلم رو به خودش اختصاص مي‌ده. و بيشتر بخش اول فيلم به تشريح رابطه شرکت‌هاي بزرگ و چند مليتي نفتي با حمله به عراق و افغانستان مي‌گذره که بسيار هم جالبه. جالب‌تر از همه اينکه درست بعد از ۱۱ سپتامبر و بعد از ممنوع شدن کليه پرواز‌ها چند پرواز محدود انجام مي‌شه که خانواده بن‌لادن و حدود ۲۵۰ سعودي رو از آمريکا خارج مي‌کنه!!! ۱۵ تا از ۱۹ مضنون حادثه ۱۱ سپتامبر سعودي بودند. اين در حاليه که قانون ويزاي اتباع خاص فقط براي اتباع عراق، ايران، سوريه، و ليبي برقراره. حالا چرا افغانستان و سعودي در اين ليست نيست؟! مگر نه اينکه اين قانون قراره امنيت بيشتري بوجود بياره پس چرا کساني که در حمله اول دست داشتند در اين ليست سياه نيستند؟ يک پاسخ بيشتر نداره سعودي‌ها حدود ۸۶۰ ميليارد دلار در امريکا سرمايه‌گذاري کردن! (فيلم رو ببينيد بيشتر دستتون مي‌آد)
بخش دوم فيلم درباره تجاوز امريکا به عراقه. بيشتر تأکيد مور بر اين واقعيته که عراق ربطي به القاعده نداشته و صرفاً دلايل اقتصادي و منافع شرکت‌هاي نفتي باعث و باني اين حمله بوده. واقعيت‌هايي که به امريکايي‌ها نشون داده نشده: کشته شدن سرباز‌هاي بي‌گناه امريکايي که عموماً هم از بين قشر آسيب‌پذير (بابا اينجا هم قشر‌ آسيب‌پذير داره!) و کم درآمد جامعه به نيرو‌هاي مسلح پيوستند، خانواده‌هاي اين سرباز‌ها و سرانجام آن‌ها، کشته شدن بخشي از مردم بي‌گناه و غيرنظامي عراقي، و برخورد گاهاً بسيار زننده سرباز‌هاي امريکايي با اسيرها و مردم عراق رو مور به خوبي به تصوير مي‌کشه. يک صحنه فيلم خيلي تکان دهنده بود! وقتي که سرباز‌هاي داخل يک تانک امريکايي با مايکل مصاحبه مي‌کردند... يکيشون مي‌گفت «اين با بازي‌هاي کامپيوتري يکم فرق مي‌کنه، اينجا بايد چشم تو چشم جنگيد»! يکي از سرباز‌ها گفت ما براي اينکه هيجان داشته باشه توي سيستم صوتي تانک سي‌دي مي‌گذاريم و توي هدفون‌مون به موزيک گوش مي‌ديم و همه چيز رو داغون مي‌کنيم! بعد هم سي‌دي مورد علاقش رو نشون داد و بخشي از آهنگ رو خوند... مو روي تن من سيخ شده بود! يک هارد راک (خواننده رو نمي‌دونم) که موقع رانندگي اگه گوش کني احتمالاً ۲ برابر سرعت مجاز مي‌روني، چه برسه موقع شليک کردن اونم وقتي که تانک و آدم‌ها رو با دنياي مجازي مقايسه مي‌کني. "Burn them, burn those mother f**kers, burn them"!!!!!! واقعاً نمي‌دونم اگه اين مستند از ايران تهيه شده بود واکنش من چي بود؟! بعد هم يک مادر تيپيکال امريکايي که پسرش رو در جنگ از دست داده بود و آخرين نامه فرزندش و ...

در حاشيه:
- بعد از ۲ روز که فيلم اکران شده بود تازه موفق شديم بليط فيلم رو بدست بياريم. اون هم يک مجتمع سينمايي که کل سالن‌هاش اين فيلم رو نشون مي‌داد، تازه آخر هم توي بالکن افتاديم (بليط رو روز قبل خريده بوديم). اين‌جا ملت معمولاً صف نمي‌ايستن، مخصوصاً براي فيلم ديدن! ولي از صف ديروز کف کردم، ۴ بلاک اون‌هم همه کنارهم. تخمين حدود ۲۰۰۰ نفر، اون هم در سانس ويژه! بي‌خود نيست تا حالا رکورد فروش رو شکونده.
- ملت گاه و بيگاه شعار هم مي‌دادن! مخصوصاً بعد از تمام شدن فيلم. دست زدن و خنده‌هاي اساسي هم که نقل محفل بود.
- اين فيلم مي‌تونه تأثير زيادي بر انتخابات آينده امريکا بگذاره. فعلاً که کار به جايي رسيده که بعضي از جمهوري‌خواه‌ها به دنبال توقيف فيلم و منع پخش اون هستن! که البته اينجا به اون راحتي‌ها هم نيست.

[۱] عليرضاعصار، «وطن»، آلبوم اي‌عاشقان

[ 6/28/2004 02:28:00 AM ] . [ ]

Friday, June 25, 2004

:: اين ديگه شاهکاره!

نخير! ما بايد نشون بديم که اگه القاعده قطارهاي ما رو منفجر نمي‌کنه و يا عمليات انتحاري در کشور ما انجام نمي‌ده ولي يک عده با ندونم‌کاري‌هاشون به همان ميزان خسارت به بار ميارن!‌ اين دفعه جناب راننده کاميون سوخت زده ۱۰۰ نفر رو ناک‌اوت کرده، ۱۴۰ نفر ديگر هم فعلاً ناک‌دان هستند (آمار رسمي، البته طبق معمول متناقض)! دل آدم کباب مي‌شه اين عکس‌ها رو مي‌بينه...
از اون طرف هم دوباره خلبان (همون راننده!) مقصر شناخته شده! بابا توي اين مملکت استکباري هرجا گردنه‌اي چيزي هست قبل از سرازيري يک مسير براي کاميون‌هاي رها شده (اون‌هايي که ترمز ندارن و قابل کنترل نيستن) هست که تور داره و بشکه و از اين مزخرف‌ها که سرعت ماشين رو بگيره و اگر هم قراره چيزي بشه ماشين داغون شه نه ۲۴۰ آدم! گويا ايست‌بازرسي مربوطه پارکينگ نداشته!!! يکي نيست بگه آخه ماشين‌ها رو بايد وسط جاده نگه داشت.

[ 6/25/2004 02:26:00 PM ] . [ ]

Thursday, June 24, 2004

:: جزئيات آزمون تافل!



اين هم به سلامتي جزئيات آزمون کذايي تافل. فقط چند تا نکته هنوز مبهم هست:
(۱) تا جايي که مشخصه فقط تافل برگزار خواهد شد، نه ساير امتحان‌ها از جمله جي‌آر‌ئي، جي‌مت و ... بنابراين اون‌هايي که قصد اقدام براي پذيرش تحصيلي را دارند (خصوصاً رشته‌هاي مهندسي و مديريت) بايد حتماً دوباره سفري به يک کشور ديگه داشته باشند.
(۲) آزمون در ۵ نوبت و با فاصله تقريبي ۲ ماه برگزار مي‌شه که عملاً يعني امتحان به صورت سنتي (پي‌‌بي‌تي) روي کاغذ خواهد بود. اگه يک سر به سايت رسمي تافل بزنيد متوجه مي‌شيد که امتحان سنتي داره تقريباً از دور خارج مي‌شه و همه‌جا امتحان رو کامپيوتري (سي‌بي‌تي) برگزار مي‌کنند که از جمله مزاياي اون صداي واضح بخش ليسنينگ و منحرف نشدن حواس شما به جناب شرکت کننده بقليه که هي جرق جروق کاغذش رو تا مي‌کنه! بعد هم وسط امتحان مي‌ره رو اعصاب شما که «ورقت رو يکجور بگير من ببينم»! (براي خودم توي امتحان‌ آی‌‌التس عيناً اين پيش اومد! بعلاوه اينکه اول کار بلند‌گوي ما خراب بود ۲ تا سوال اول رو اصلاً نفهميديم چي‌مي‌گه! بعد هم بلندگو‌هاي سقفي رو قطع کردن يک بلندگو گذاشتن اول سالن که صدا تا ته سالن به زور شنيده مي‌شد.)
(۳) چه عجب يک آزمون داره برگزار مي‌شه که گير سربازي توش نداره!
(۴) روش ثبت‌نام هنوز مال عهد تيرکمون سنگيه (قبل از دقيانوس)! برو سازمان، زود هم برو چون اگه تعداد زياد بشه توي نوبت اول نيستي (تبصره: بهتره از ۲ روز قبل جلوي درب واحد مربوطه بخوابي- مثل ثبت‌نام موبايل)، بعد هم برگه واريز پول بگير، برگه رو ببر بانک پول رو واريز کن، بيا دوباره سازمان فرم ثبت‌نام بگير، فرم رو پرکن و با کپي شناسنامه از تمام صفحات (کپي شناسنامه اعضاي خانواده را هم همراه داشته باشيد، چه ديديد شايد مسئول ثبت‌نام اون روز حال مي‌کرد داشته باشه!) و ۲ قطعه عکس ۳ در ۴ تمام رخ بدون روتوش، دو گوش معلوم، براي برادرها بدون کروات و پاپيون و از اين‌جور قرتي‌بازي‌ها و خواهر‌ها با حجاب کامل، تحويل بده. دو روز قبل از امتحان براي دريافت کارت شرکت در جلسه مراجعه و در اونجا بهت خواهند گفت که کجا امتحان برگزار خواهد شد... حالا يکي بگه چرا ما همه اين کارها رو اونم براي يک کشور ديگه با يک تلفن ۱۰ دقيقه‌اي انجام داديم؟ حالا بيا محدوده طرح زياد کن! بگو چرا مردم اينقدر بنزين مصرف مي‌کنند. چرا بهره‌وري اينقدر بالاست؟!!

[ 6/24/2004 10:27:00 AM ] . [ ]

Tuesday, June 22, 2004

:: اين مقاله نيويورک‌تايمز رو بخونيد. در پاراگراف اول از قول يک کنسول سفارت امريکا در چين نقل کرده چرا از جمله‌هاي تکراري و تيپيکال در مصاحبه‌هاي ويزاي تحصيلي بيزار هست.

[ 6/22/2004 03:22:00 PM ] . [ ]

Monday, June 21, 2004

:: اسپيس‌شيپ وان


امروز اولين فضاپيماي خصوصي، پرواز موفقيت‌آميزي به مدار زمين داشت. اين خبر اهميت فوق‌العاده زيادي براي علاقمندان سفرهاي فضايي و مهندسين هوافضاي سراسر جهان دارد. کساني که تاريخ فعاليت‌هاي فضايي را مطالعه کردند مي‌دانند فعاليت تجاري و استفاده تجاري از فضا در چند دهه گذشته رشد شگفت‌آوري داشته است. شرکت‌هاي مخابراتي و شبکه‌هاي راديويي و تلويزيوني از جمله پيشگامان استفاده تجاري از فناوري بودند که پيش از آن توسط دولت‌ها و عموماً بخش نظامي ايجاد شده بود.
امروز براي اولين‌بار يک فضاپيماي سرنشين دار خصوصي از جو زمين خارج شد و با موفقيت دوباره به زمين بازگشت. فضاپيماي اسپيس‌شيپ وان به اين ترتيب جايزه يک ميليون دلاري اکس‌پرايز را نيز به خود اختصاص خواهد داد. در سال‌هاي گذشته دنيس‌تيتو و مارک‌شاتل‌ورث (ميليونر‌هاي امريکايي و افريقاي جنوبي) هرکدام با پرداخت ۲۰ ميليون دلار سفري يک هفته‌اي با کپسول سايوز روسي به مدار زمين (ايستگاه فضايي بين‌المللي) داشتند. با ورود بخش خصوصي به اين رقابت، مي‌توان انتظار داشت که در‌ آينده شاهد سفر‌هاي تجاري بيشتر از اين دست باشيم. اين پرتاب براي مهندسان بخش فضايي هم نويد بخش مشاغل بيشتر غير دولتي و غير نظامي است.

پي‌نوشت: اين هم وب‌سايت رسمي اسکيلد کامپوزيت سازنده اسپيس‌شيپ وان. پائول‌جي‌آلن، نفر دوم مايکروسافت، برنامه اسپيس‌شيپ وان رو حمايت مالي مي‌کنه. اين جناب آلن پولش از پارو بالا مي‌ره و چند تا ساختمون اساسي و مدرن هم توي دانشکده ما ساخته، از جمله ساختمان دانشکده کامپيوتر.

[ 6/21/2004 11:37:00 AM ] . [ ]

Sunday, June 20, 2004

:: مونت رينير

کوه رينير (Mount Rainier) يک آتشفشان فعال در جنوب سياتل هست که براي سياتلي‌ها همون قداست کوه دماوند براي تهراني‌ها رو داره. فاصله کوه از شهر هم تقريباً مشابه فاصله تهران و دماونده. تهروني‌ها مي‌دونن چقدر آدم خوش‌بحالش مي‌شه که دماوند رو بتونه ببينه. نوعي احساس پايداري، استقامت و ...


اي کوه سپيد پاي دربند ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اي گنبد گيتي اي دماوند


دقيقاً اين احساس رو سياتلي‌ها نسبت به کوه رينير دارن. وقتي‌ هوا خوبه، صبح که به هم مي‌رسن مي‌گن «امروز رينير رو ديدي؟ خيلي قشنگه!». توي عکس سمت چپ وبلاگ مي‌تونيد اين کوه رو پشت اسپيس نيدل ببينيد.
ديروز براي هايک با بچه‌هاي تحصيلات تکميلي دانشکده رفتيم مونت رينير. جاي همگي‌خالي يک مسير نه چندان مشکل و يک کوهپيمايي ۵ ساعته، باعث شد که برگشتنه استقبال جانانه‌اي از همبرگر‌هايي که دانشکده برامون تدارک ديده بود دربياريم. بين راه هم از روي يک پل معلق بسيار زيبا روي رودخانه «کربن ريور» رد شديم. جالبه که پل بسيار محکم به نظر مي‌رسيد ولي يک تابلو کوچک در ورودي اون بود که نوشته بود «يک نفر در هر نوبت، پل را تکان ندهيد»! بدون اينکه پليس يا دوربيني در کار باشه همه اين رو رعايت مي‌کردن و کاملاً صبر مي‌کردن تا نفر قبلي از پل خارج بشه، موقع شلوغي شايد ۲۰ دقيقه طول مي‌کشيد تا نوبت رد شدن از روي پل بشه ولي همه اين رو رعايت مي‌کردن...
اين هم چند‌تا عکس از کوه‌پيمايي ديروز!


پل معلق بر روي کربن ريور، بخشي از واندرلند تريل



بچه‌هاي گروه ما در انتظار نوبت رد شدن از روي پل



منظره قله کوه رينير از يخچال کربن (carbon glacier)



برگر‌هاي «جان» حرف نداشتن!



اين هم يک عکس دسته‌جمعي قبل از ترک پارک ملي

[ 6/20/2004 08:59:00 PM ] . [ ]